درباره‌ی من

قادرخان در اوایل کتاب‌ش نوشته بود که زندگی ما چه هیجان و جذابیتی دارد و ما چه گلی به سر دنیا زده‌ایم که بیاییم از خودمان بنویسیم و بعد از آن گفته بود که کاغذ سفید توی ذوق همایونی‌اش می‌زند، حتی اگر کاغذ نامه‌ی اعمال‌ش بوده باشد و در آخر هم راضی شد که از خودش بگوید و به یک صفحه هم اکتفا نکرد و یک کتاب کت و کلفت از خودش نوشت و حسابی از خجالت خودش درآمد.

ما که قادرخان نیستیم، در قد و قواره‌اش هم نه، پس عجالتا به همین یک صفحه نازک رضایت تام می‌دهیم و رضایت نسبی بدهید.

ژاپنی‌ها یک اصطلاحی دارند که خیلی دل‌نشین است، البته به قول قادرخان بستگی دارد که چفت و بست مغز آدم‌ها کأنه! یعنی سیب یا پرتقالی باشند که از وسط نصف شده باشند. ژاپنی‌ها می‌گویند «غم گذر زمان»، حالا خارجکی‌اش را نمی‌دانم، حتی شاید این اصطلاح را هم اقرار نکنند، ولی من اطلاع موثق دارم که همچون اصطلاحی دارند، البته ما نیز در کشور خودمان داریم ولی یحتمل پتنت‌اش را یاکوزایی‌ها زودتر ثبت کرده‌اند. اصطلاح سنگینی نیست، صرفاً یک تجربه‌ی اگزیستانسیالیستی است که (باز هم لازم به ربطاندن‌ش به فلسفه نبود) صرفاً برای آدم‌هایی پیش می‌آید که دوست دارند آدمی‌‌زاد پیر نشود، یک سنی در حوالی بیست تا سی سال ثابت بماند و تا هر وقت که خواست زندگی کند.

اینکه قادرخان می‌گوید در کدام روز از کدام ماه از کدام سال به دنیا آمده را هیچکس باور ندارد، چون محاسن صورتش همه سفید و حتی ابرو و مژه و شاید موی دماغش هم سفید بود. ولی همه می‌توانند قسم جلاله بخورند که قادرخان، غم گذر زمان نداشت، چون در ولادتْ پیر بود. همین شد که قادر خان نویسنده‌ی خوبی بود، خدایش رحمت کند. ولی بنده‌ی حقیرِ سراسر غم، دوست ندارم بزرگ شدنم را به روی خودم بیاورم و بگویم چه زمان به دنیا آمدم، پس فرض کنید که ولادت من عیناً ده سال بعد ولادت استادم بوده، یعنی ۶۶٫۶٫۳۶. آن شش هفت روز اضافه‌اش را با وساطت اعیان‌ قادرخان با ولدیّه‌ روی تاریخ‌ش انداخته‌اند که خیرشان در آن بوده احتمالا.

این برگه در حال ویرایش است…