اینجا چه خبر است؟

اینجا! منظورم سایت نیست. منظورم چیزی بین دل و مغز است. یعنی می‌خواهم همان جوابی را بدهم که آدم‌ها در پاسخ به “حالت چطور است؟” باید به هم بگویند.

مختصر و مفید “خوب نیستم!”. همیشه فکر می‌کردم آدم‌هایی که می‌گویند خوب نیستند آنقدرها هم حالشان بد نیست، احتمالاً برای جلب توجه می‌گویند “بد نیستم”، طوری که کک این را به جانت بیندازند که “حالم را بپرس” یا “بیا مرا بغل کن”. ولی آدم تا دستش لای درِ کاپوت ماشین نماند دقیقاً نمی‌داند که چقدر درد دارد. بعدش همان آدم دست‌لای‌کاپوت‌مانده می‌آید، پوزخند می‌زند و می‌گوید “زمان درستش می‌کنه”.

یادم می‌آید دوازده یا سیزده سال داشتم. یک سنگ انداختم و سر یک نفر را زخم کردم. یا همان سن بودم که یک نفر را از روی سرسره انداختم. یا پانزده ساله بودم که با بیل به صورت یک نفر زدم. اما خب همه‌اش یک چیز دنبالشان باید می‌نوشتم: “غیر عمد”. اما همه‌شان احساس مشابهی داشتند: عذاب وجدان.

آدم وقتی دست خودش را زخم می‌کند شرف دارد به وقتی که دست دیگری را زخم می‌کند. حداقلش این است که آدم خودش را می‌بخشد، ولی معلوم نیست که فرد زخم‌خورده آدم را ببخشد، حتی اگر هم ببخشد نمی‌شود خاطره‌اش را پاک کرد. این هم حد پایینی بود! زخم کردن دست یک نفر مداوایش راحت است، اما زخم روحی فرق دارد، خیلی فرق دارد.

یعنی اگر بپرسید “حالت چطوره؟” می‌گویم “خوب نیستم! هم در دوازده سالگی سر دو نفر را زخمی کردم و هم اینکه با بیل به صورت یک نفر زدم، هم اینکه دل دو نفر را زخم کردم، همه‌شان هم غیرعمد، همه‌شان هم سعی کردم که بعدش یک آسیبی به خودم بزنم تا حداقل همزمان من هم درد بکشم. شاید همزمان بعد از اینکه سنگ به سر کسی زدم، معذرت‌خواهی کردم، اما دوست داشتم یک سنگ بزرگ‌تر به دست او بدهم تا او هم سر من را زخم کند، یا اینکه از روی سرسره طوری پایین می‌آمدم که عمدا سر خودم را هم زخم کنم، یا بیل را نگاه می‌کردم و به این فکر می‌کردم که بیل را باید چطور به صورتم بزنم که هم زیادی دردم نگیرد، هم اینکه درد او را حس کنم. ولی! ولی وقتی دل آدمی را زخم می‌کنی نمی‌شود دل خودت را زخم کنی! نمی‌شود چاقو بدهی دست طرف و بگویی تو هم بیا و دل من را زخم کن. نمی‌شود. فقط خودت را می‌خوری، شاید دلت زخم نشود ولی عوضش درد می‌گیری”.

همیشه یک جنبه‌ی ماجرا را دیدن آسان‌تر از همه‌ی جوانب را دیدن است. یک بار من دوازده ساله بودم، یک نفر با بیل به صورتم زد. احساس می‌کردم که صورتم دیگر صورت همیشگی نمی‌شود، خون بینی و دهانم را که می‌دیدم سرم گیج می‌رفت، نمی‌دانم سرگیجه‌ی خون دیدن الان هم از همان دوازده سالگی است یا نه. گفتنش ساده و باور کردنش سخت است، کسی که غیرعمد با بیل به صورت شما می‌زند تقصیری ندارد، حتی اگر خودش هم نمی‌گفت که “شرمنده! بخدا اصلا حواسم نبود. ببینمت، دندونات که طوری نشدن؟ حالت خوبه؟ می‌خوای بریم درمونگاه؟”.

من صورتم بیل خورده بود، ولی هیچ‌وقت به این فکر نمی‌کردم که باید او هم بیل بخورد، نفرین نمی‌کردم، آخر مگر عمدا مرا زده بود؟ نه.

من بیست ساله بودم. یک نفر با بیل یا با سنگ، دقیقا یادم نیست، به دلم زد! دل من زخم شد. عمدا یا غیر عمدا! فرقی نمی‌کند، به هر حال دل من زخم شد. تازه بعد اینکه دل آدم زخم شود خیلی کم پیش می‌آید که آدمش بیاید و بگوید “ببخشید دلت را زخمی کردم، حواسم نبود، می‌خوای بریم درمونگاه؟ حالت خوبه؟”.

این بار هم نفرین نکردم و آرزو نکردم که دل او هم زخم شود، حتی اگر عمدا بوده. چرا؟ چون احساس می‌کنم این زنجیره باید از یک جایی قطع شود. اگر دل او با نفرین من زخم شود، او هم نفرین می‌کند که دل باعث و بانی‌اش زخم شود، و همین‌طور! این همه زخم برای یک زخم!

سعی کردم من هم جای همان‌ها باشم، ولی سخت است. سخت است آدم سیب تا به حال نخورده باشد و خودش را جای آدمی بگذارد که دارد سیب می‌خورد. ولی لااقل تلاشش را کرده است! شاید من آدم بد ماجرا بوده باشم، ولی این دلیل نمی‌شود که چاقو را بردارم و خودم را زخم بیندازم تا دل آدم خوب ماجرا رحم بیاید! اگر دلش این‌طوری رحم می‌آید پس او هم آدم خوب ماجرا نیست، و اگر رحم نمی‌آید چرا خودخوری؟!

یک بیل به صورت من زدی، صد بیل هم به صورت تو بخورد درد من همان درد است. خون بینی و دهان من با دیدن خون بینی و دهان تو بند نمی‌آید.

دیدگاهتان را بنویسید