مجازات

سوار آسانسور شدم. دکمه‌ی همکف را زدم. در طبقه پایین‌تر سه مرد سوار آسانسور شدند.‌ سیاه پوشیده بودند، اولین بار بود آن‌ها را می‌دیدم، احتمالاً اقوام یکی از ساکنان بودند. آسانسور که ایستاد یکی از آن سیاه‌پوش‌ها با شیء فلزی‌ای که در دست داشت به سرم کوبید. دیگر چیزی یادم نمی‌آید تا زمانی که خودم را در یک مکان ناشناس دیدم. خیلی گرم بود. ملت عین مور و ملخ آن‌جا بودند. همه شاد بودند و کف می‌زدند. به دنبال جایی می‌گشتم که سایه باشد. هیچ‌جا سایه‌ای نبود. نمی‌دانم کجا بودم، شاید محوطه‌ی یک باغ وحش، و یا شاید یک سیرک در زیر آفتاب. همه مرا نگاه می‌کردند، مادرها و پدرها مرا به بچه‌هایشان نشان می‌دادند. صدای جیغ و هورا مرا داشت دیوانه می‌کرد.

بلند شدم و دور و برم را نگاه کردم. یک دفعه دیدم در میان تعداد خیلی زیادی تمساح گیر کرده‌ام، تمساح‌هایی که آرام بودند، اما من داشتم از ترس نفس نفس می‌زدم و به زحمت ایستاده بودم. نزدیک به دو سه دقیقه مانند مجسمه ایستاده بودم تا اینکه دیدم یکی از تمساح‌ها به سمتم حمله کرد. پا به فرار گذاشتم. تمساح‌ها تا مرا می‌دیدند که دارم از بینشان فرار می‌کنم می‌پریدند و سعی می‌کردند که گاز بگیرند. صدای فریاد من در میان آن همه جیغ و سر و صدای مردم خفه می‌شد. به سمت جمعیت فرار کردم ولی مردم دوباره مرا به سمت تمساح‌ها انداختند. نگاهم به آخر جمعیت که افتاد فهمیدم که این دالان انتها ندارد. تا چشم کار می‌کرد تمساح بود و انسان. من در این بین گیر افتاده بودم. یک دفعه احساس کردم که دست راستم سنگین شد. تا نگاه کردم دیدم یکی از تمساح‌ها تمام دستم را در دهان گرفته. من هم با مشت به سرش کوبیدم. ولی او دست مرا رها نمی‌کرد. یک تمساح دیگر هم نزدیک شد و پایم را گرفت. دیگر جانی نداشتم. افتادم.

از شدت درد و گرما و ترس چشمانم را باز نمی‌کردم و دعا می‌کردم که تمام این‌ها فقط یک خواب باشد، یک کابوس. اصلاً من در میان این همه تمساح چه می‌کنم؟ اصلاً مگر این انسان‌ها که سر و صدا می‌کردند چقدر باید سنگ‌دل باشند که مرا دوباره در میان تمساح‌ها بیندازند؟ نه، این‌ها ممکن نیست من خوابم. من دارم کابوس می‌بینم. داد زدم و سیلی محکمی به خودم زدم. بیدار شدم، ولی اصلاً نمی‌توانستم تکان بخورم. فقط سرم تکان می‌خورد و پلک می‌زدم. احساس می‌کردم سنگ بزرگی روی قفسه‌ی سینه‌ی من قرار گرفته بود. دختر پرستاری را دیدم که ماسک سیاهی را روی بینی و دهان من گذاشت و من احساس خفگی کردم. برای دو سه ثانیه داد می‌زدم، ولی پرستار گفت آرام نفس بکش. من هم به یک‌باره هر چه در توان داشتم نفس کشیدم، سوزش ریه‌ی خود را حس می‌کردم. تازه فهمیدم که این چیز سیاه، ماسک اکسیژن است. امیدوار شدم و کمی آرام گرفتم. بعد پرستار را نگاه کردم. چهره‌ای که هیچ‌وقت در عمرم ندیده‌ام. ابرو، چشم، بینی، لب‌ها، تک تک اجزای صورت پرستار با تمام ظرافت‌هایش را می‌دیدم، چشمان آبی‌اش برق می‌زد، اما بر لبش هیچ لبخندی نبود. ناامید مرا نگاه می‌کرد. می‌خواستم حرف بزنم، اما ماسک نمی‌گذاشت. وقتی تلاشم را برای حرف زدن دید، ماسکم را برداشت. با تمام رمقی که داشتم گفتم “من کجام؟” او داشت جواب می‌داد. اما من چیزی نمی‌شنیدم. گفتم که “صدایتان خیلی آرام است، من چیزی نمی‌شنوم”. اما او کنار را نگاه کرد و سرش را به نشانه‌ی ناامیدی تکان داد. آن‌قدر زیبا بود که حتی لحظه‌ای هم چشم از او برنداشتم. بعد دیدم که یک پارچه‌ی سفید را بر روی من انداخت. ابتدا فکر کردم که شاید برای اینکه من استراحت کنم و بخوابم این کار را کرد، ولی به یک‌باره فکر کردم که نکند من مرده باشم! خیلی ترسیدم. من که داشتم اطرافم را می‌دیدم، حتی ضربان قلب خود را حس می‌کردم، من چطور با این شرایط مرده‌ام؟ می‌خواستم با دستم پارچه را کنار بزنم، اما تنها کاری که می‌توانستم انجام دهم تکان دادن مردمک چشمم بود. هر لحظه منتظر اتفاقی بودم که نشان از اتمام دنیا برای من داشته باشد…

دیدگاهتان را بنویسید