داستان کوتاه سرگیجه

یادم می‌آید یک سال پیش بود، یک سرگیجه به من سلام کرد. من جواب سلامش را ندادم، ولی او دنبال من راه افتاد. اول‌ها فقط اسمش بود، همه می‌گفتن سرگیجه هم داری؟ من هم می‌گفتم آری، یکی دو ماهی هست که دارم‌اش. بعد یک مشت گردالوهای ریز و درشت ریختند توی یک نایلون و گفتند از این هر هشت ساعت، از این هر دوازده ساعت، از این هم هر بیست و چهار ساعت.

این گردالوها مثلاً آغازی بود بر خداحافظی کردن من به سرگیجه. ولی خب مگر گوشش بدهکار بود؟ ابدا. حتی خواب هم می‌دیدمْ خواب سرگیجه بود. سرگیجه یک گربه‌ی چاقالو شده بود که گردالوها بیشتر به فربه شدنش کمک کرده بودند تا کشتنش.

لباس‌سفیدها در مقابل سرگیجه، من در مقابل گردالوها! آن‌ها مدام گردالو تجویز می‌کردند و من مدام گردالو می‌خوردم و این بین، سرگیجه بود که اهمیتی به این کارها نمی‌داد و روز به روز به دوران بلوغ خود نزدیک می‌شد.

بعد از یک دوره‌ی نود روزه‌‌ی گردالوخوری من، سرگیجه پیشنهاد مذاکره داد. من، سرگیجه، لباس‌سفیدهای بیمارستان بهشتی، یک ناشناس! سه به علاوه یک!

سرگیجه دوستش را معرفی کرد: “من سرطان هستم، خوش‌بختم!” من ترسیدم، لباس‌سفیدها هم ترسیدند، ولی سرطان پوزخند می‌زد و سرگیجه به طرف من آمد و مرا از روی صندلی به پایین انداخت.

دیدگاهتان را بنویسید